داستان مایه از:
هرگزبرنخواهم گشت
مادرم حالا به هوش آمده بود. رفت که آ هالی ده را خبر کند. من در آب لجن روی خاک غلط می خوردم. اول چند گوسفند وبرّه آمد که من را لیس بزند. وقتی بزها سرم ریختند پاک ترسیدم . وشروع کردم جیغ زدن. چند تا ماده گاو هم درطویله بود. به زنجیر بسته شده بود. خودش را می کشید، که من رالیس بزند. گوسالهء ماده گاو، مرده بود. پوستش را ازکاه پر کرده بود. وهنگام دوشیدن آنرا جلو گاوقرارمی داد. و شیرش را می دوشید. دراین مد ت ماده گاواشک از چشمانش سرازیر می شد. وقتی مادرم شیرش خوشکید من آن قدر لاغرشدم که مادرم ترسیده بود که بمیرم. شیر گاورانمی خوردم. شکمم درد می گرفت. مادرم بعد هنگام دوشیدن من را جلو ماده گاومی گرفت؛ تا اولیس بزند وشیربدهد. این طوری من هم به شیرگاو عادت کردم وماده گاوهم من را به جای گوساله اش پذیرفت. واشک هم دیگرازچشمانش جاری نشد. این طوری من باشیر ماده گاوبزرگ شدم.
درقریه جنب جوش زیادی بود صبح زود مادربزرگ ها ازخواب بلند می شدند. رفت ورب می کردند و جارو کوزه بدست پیش خانه را آب می پاشیدند. بعد صدای چوپان بلند می شد. مادرم ومادربزرک های قریه همگی گوسفندان شان را به چرا می فرستادند. گردخاک سفید رنگ ، از رد رمه بلندمی شد. وچوپان زمزمه کنان وسرنای زنان با سگ ورمه اش ازقریه دورمی شد. می رفت آن جایی که سبزه وعلف بود. کوه بودودشت ودمن.
تنگ غروب مادرهابابچه های شان، مادربزرک ها باداس وسبدپرازعلف، ودهقانان بابیل وکلنک ویوغ اسپار، ازکارروزانه شان برمی گشتند؛ آفتاب که آخرین شعله های سرخ رنگش را از نوک قله پایین می کشید. صدای چوپان وعوعوسگش در ده طنین می آنداخت. دراین مدت بچه ها ودخترها به بازی می پرداختند، مادر ومادربزرک ها شروع می کردند، به دوشیدن گوسفندان وبزهای که، تازه از چرا برگشته بود. مردان درپیش قلعه می نشستند وازکارروزانهء شان اختلاط می کردند. جوانان زیر چشمی دختران ده را می پاییدند. وگاهگاه چشمک بین شان ردوبدل می شد. حالا خورشید کاملا پشت کوه ده پنهان شده بود، وآسمان به شکل روئایی نیلگون جلوه می کرد. باسوسوی اولین ستارهء که درآسمان نیلی، ازطرف شرق طلوع می کرداها لی ده بندوبه ساطشان راجمع می کردند، گاوان وگوسفندان درآغل ها وهرکه به خانه های شان می رفتند. وانگهی سکوت گوارا وآرمش بخش درده حکم فرما می شد. دراین وقت همه، نان شان راخورده بودند وتنها صدای جیرجیرک بودکه اهالی ده را به خواب می کرد.
خوب به یادمی آورم خورشید وسط آسمان بود صدای جارزن، درده بلندشد: " آهای مردم جمع شوید! آهای مردم جمع شوید!. خبرمهم خبرمهم! "
...همه جمع شدند. ازقریه های دیگر نیز ریش سفیدان، ملایان آمده بودند.پیش قلعه آدم ها موج می زدند. همه با هم پچ پچ می کردند. پدرم روی سکویی که ازسنک بود ایستاد. نخست به همه نظر انداخت. وگرداگردش، به جمعیت انبوه نگاه کرد:
"شماآی دوستان وآشنایان، دهقانان وکارگران عزیز، نمی دانم ازواقعهء دیروز وپریروز چیزی شنیده اید یا نه؟"
ازمیان جمعیت، یکی دستش را بلند کرد:
"قریه دارصاحب ما هم به او می پیوندیم من هم تفنک سربی دارم..."
پدرم حالا صدایش بلند وبلند ترمی شد:
"...شما ای دوستان، دیروز قریه دارقریه بالا راپلیس ها زولانه وزنجیر زدند وبردند. قریه بالا حالا درناامنی کامل به سرمی برد. شما که ازآن قریه به این جا تشریف آورده اید قصه راشنیده اید ودیده اید. امروز وفردا نوبت من است که، به دست وپای من زولانه وزنجیربزنندوببرنند. من خودم هرگز ترس ندارم. اما شما می دانید که این زمین واملاک که، من دارم، من ازکسی به زور، وهم چنین پدرم ازکسی، به زورنگرفته است. شما چنددهقانی که درزمین من کارمی کنید، تاحال به اختیارخودتان دراین جا کارکرده ایید. وکسی هم حق شمارا جرئت نکرده که غضب کند. دریک کلام، این قریه وتمامی قریه های اطراف درطی این صدسال در امن کامل زندگی کرده اند. ماهر چندبه حکومت باج داده ایم ولی تسلیم بی عدالتی نشده ایم .
نکتهءدوّم که به عرض تان برسانم این است: آن چندنفری که پریروزبا چند تفنک سربی قریه به قریه می گشت وشعارضدخروسچف وخروپف می دادند، معلوم نیست که از کجا آمده اند. اما یک چیز، معلوم است : این آرمش که شمادارید برای همیشه به هم خواهدخورد. دهقان های عزیز، زمین که من دارم مال شمااست. ولی..."
سخنرانی پدرم که تمام شدیک بلبشو راه افتاد. آفتاب روی نوک قله بودکسی به صدای چوپان گوش نداد. گوسفندان قاتی آدم ها شده بود. وقتی بزهاشروع کرد به دویدن در، درون جمعیت، وبع بع همه جا راگرفت جمعیت پراکنده شدند. یک عده فریادمی زدند:
"نه نه مانمی گذاریم کسی امنیت قریهء مارا بهم بزند..."
شعله میسی رنگ آفتاب خجل وخجل ترشده پشت کوه محومی شد. ستاره بانور نقره ای رنگش می تابید. هیچ کس هیچ جا نبود. چوپان باسگش هم نبود. فقط گل مامد منتظر گل آغی بود ولی گل آغی از آن روزببعد هر گزبیرون نیامد. آن شب حتی صدای جیرجیرک هم به گوش نیامد.
همه گریه می کردند. آن روز خیلی ازاهالی، ده را ترک کردند. مادرم هم مدام گریه اش را، با گوشهء چادرش پاک می کرد. مادرم به همه توصیه می کرد که، مواظب من باشند؛ تامن ازقافله عقب نمانم، تامن را خواب نبرد. تامن را کسی ندزدد. تاکسی من را نزند؛
ولی من رازدند. ازقافله عقب ماندم. خوابم برد. پولم راهم دزدیدند. اما هرچه بود بعد از یک ماه به آن جایی که باید می رسیدیم، رسیدیم؛ دریک شهر، شهربزرک. من شهرراندیده بودم. من اصلا آن چه درشهریافت می شودرا، قبلاندیده بودم. درشهر آدم ها کفش های شان را رنگ می کنند. من باید کفش های آدم های شهر رارنگ می کردم وچقدرکفش ها راکه رنگ نکردم. کردم. خیلی زود دوختن راهم یادگرفتم. نشتررا اوّل کارتیزمی کردم. وچقدردستم راسوراخ سوراخ می کرد. وقتی مشتری می رفت وتنهامی شدم گریه می کردم. گریه می کردم. یک روزکه بچه هاسروصورتم راخون آلودکردندووسایل کارم رابردند.من در میان رفت وآمدآدم هادنبال کفشم می گشتم. زنی دستم راگرفت. دستمال معطرازکیفش درآورد. خون راازسروصورتم پاک کرد. بعدمن راازمیان آدم هابیرون آورد. تاق کفشم راپیدانکردم.
زن سوال های زیادی پرسید. من هیچ کدامش راجواب ندادم، وقتی پرسید که چراوطنت را ترک کردی دوباره شروع کردم به گریه" پدرم گفت: من باید درس بخوانم من باید که سوادداشته باشم تاقریه دارشوم . تابتوانم برای اهالی ده نامه بخوانم ونامه آن هارابنویسم درقریه ما کمترکس سواددارند.من می خواهم قریه دارباشم. آن وقت قریه مادوباره آرام می شود. همه، رمه های شان رابه چرامی فرستد آن وقت چوپان وسگش بازبه ده برمی گردند.
زن دستم راگرفت گفت:
می رویم جایی که توبتوانی درس بخوانی وقریه دارشوی. آن جاخرج وخوراکت رامی دهد ولی باید خوب درس بخوانی.
آن زن آن روزمن را نجات داد. اوزن نبود.شاید یک ملائیکه بود نمی دانم ملایکه چه شکلی است. ولی او آن روز من را ازدست بچه ها نجات داد. من را ازمیان جمعیت بیرون کشید. بعد که نوشتن یادگرفتم همهء ماجرا رابه پدرم ومادرم نوشتم: من دراین جادرس می خوانم من خیلی چیزهایادگرفته ام. من یادگرفته که خداوجوددارد وبه همه کمک می کند. من این را قبول نمی کردم چون تاحال خداراندیده ام که به من کمک کرده باشد. ولی آخوندی که به مادرس می داد گفت:
"همان زنی که تورا، اززیرلت وکوب بچه هابیرون کشید اوراخدافرستاده بود خداهیچ وقت خودش به سراغ آدم نمی آید"
پدرجان مادرجان می دانی حالا باورم شده است که، خداهست. اماپدرجان جایی که من درس می خوانم آیین قریه داری رایادنمی دهد من نمی دانم آدم چطورقریه دارمی شود. من می خواهم قریه دارشوم وبرگردم که خروس ها سروقت وچوپان سروقت بانک وجارزند. دوباره درقریهء ماآن ستارهء نورانی بتابد جیرجیرک بازبرای خواب کردن کردن قریه، آواز بخواند.
پدرم درجواب نوشت:
" پسرم هرچه زودتر می توانی برگرد. من دارم می میرم. مادرت هم پیر شده است. می خواهم برای آخرین بار تراببینم. برایت زن گرفته ام. این حق را می خواهم ازگردنم ادا کنم. می دانی دختر قریه دار، قریهء بالا چقدرقشنک است. اورا برای تو خواستگاری کرده ام. فرزندعزیزم برگرد. برگرد. آدم ها این جا این روزها گله گله می میرند. می کشند، می کشند من هم می میرم. "
بادمی وزید بیرق ها تکان می خورد. بیرق ها با رنگ های مختلف. بانام های مختلف. جیغ زدم؛ بلند. بلند. بلند.: پدر! من برگشته ام من برگشته ام. صدای مرده ها درهم می آمیخت. زیر هربیرق کسی خوابیده بود. زیری هر سنگی کسی خوابیده بود: صدای من قاتی صدای مرده گان می شد. توکیستی؟ ازکی می خواهی انتقام بیگیری؟ من را فلانی کشته است. دیگری نیز فریادمی زدآهای! جامهء خون آلودمن، هنوز روی دیوارآویزان است.گریهء زن بیوه ام ونالهء بچه هایم من را شنکجه می کنند. من دراین قبرستان آرام نیستم. ترابه خدا آن جامهء خونین را بدست باد، به آب بسپار. مرده ها من را دراحاطه ء شان گرفته بودند هرکسی چیزی می خواستند. بادمی وزید. بیرق ها تکان می خورد. تاریکی سیاهی صداها آدم ها همه درهم آمیخته بودند. فریادزدم فریادزدم: پدر! من یادگرفته که خداهست کسی را برای کمک می فرستند. چوپان ها دوباره به سرنای شان می دمند زن ها گوسفندان راخواهند دوشید...
کسی ازمیان مردگان دستم راگرفت فشارداد. من را به سوی خودش کشید : پدرت سال ها است که مرده است. همهء قریه دارها مرده اند. وتو وتو! برای زنده ماندن بایدچیزهای نو یادبیگری:
"این یک اسلحه روسی است. سی مرمی مخورد. خودکار است.درجنگ تن به تن دشمن رادسته دسته قلم میکند اسلحه روبه رواست درهمه جا به آدم کمک می کند درصورت که تو اول به دشمن فیرکنی برای همیشه زنده می مانی. این یک قانون است.
این یک اسلحه امریکایی است. تک تیراست. چندمرمی بیش نمی خورد. دوربینی که روی آن نصب است مهم تر ازمرمی آن است؛ زیرابا آن شما دشمن رادقیق شناسایی می کنید. بااین اسلحه دشمن گلچین می شود این اسلحه همیشه ازکمین گاه دشمن را هدف قرارمی دهد."
آفتاب ازنوک قله آرم پایین می لغزید. مادربزرک ها ومادرها گوسفندان وبز های شان را نمی دوشیدند. اصلا مدت ها است چوپان ازقریه فرارکرده است. اصلا دراین قریه دیگر گوسفندی نیست.آفتاب آخرین اشعه اش راازروی سنگ گورپدرم جمع کرد. سایهء کوه دراز ودرازترمی شد. سایهء کوه قبرستان راپوشاند. همهء ده را پوشاند. صدای جیرجیرک به گوش نمی رسید. صدای گلوله ها همه جا پخش بود. پدرم باکفن سفید روبرویم ایستاده بود. پدرم گفت:
"دیگر هرگز به این قریه برنگرد..."
قریه درآتش می سوخت آدم ها با ریش های بلند، بیرق های سفید شان را برگورمردگان به اهتزازدرمی آوردند.
فریادزدم آهای پدر!هرگزبرنخواهم گشت.
پاره مرثیهء زیر را، شاعر عزیزمان داوود حکیمی فرایادم آورد.
شاعرجان چند بارازخود هم پرسیدم: جنگ چیریکی دیگر وجودندارد. عصای کاستروراهم موریانه زده است. عدالت گسترجهان بوش هم که ظهورکرده است. پس شماحق دارید برادردوست! ماانتظارظهوری کسی رانمی کشیم. باوربفرمایید که ستارهء چه ناگهانی براین صفحه درخشید. شما که الحمدالله نزدیکترشده اید مد های امروزی رابه چشم سرمشاهده می فرمایید. وقتی یک هپی حق داردپیراهن چه رابپوشد باشد که من هم خاطرات آن سال های سپری شده رابادرخشش یک ستاره درگوشهء صفحهء وبلاگمان زنده نگهدارم.
شاید بیست سال پیش بود که خاطرات دستــــنوشتهء چه گوارا رادر اتوبوسی درمسیرراه تهران قم خواندم. وبعد بارهاآن کتاب کوچک جیبی راباخود داشتم ومی خواندم ومی گیریستم. خواندم وگیریستم. آن سال ها چندسالی هم بیش نداشتم. گریهء من به حال چه بیهوده بود وهست. چه؛ که اومرده بود. تمام مردم بولیوی آمدند. فریاد زدند: چه نمیر! واومرد. همهء مردم دنیا آمدند فریاد برآوردند: چه نمیر! واومرد. ازاوتفنکی به جای ماند. یک چیریک واقعی می توانست صاحب آن تفنک شود. ونشــــد. بعد او، چـــریک های دروغیین زیادی آمـــدند که اسلحهء به زمین ماندهء اورا به دوش گیرند. بازووان شان شکسته ترازان بود که سنگینی سلاح چه رابه دوش کشند وپیشــــانی پکول پوشیدهء شان لکه دارترازان بود که ســــتارهء چه راآویزهء آن کنند. آیا چه به راستی یک کمونیست بود؟ هــمهء مردم دنیاوبلکه همهء دختران دنیا گفتند نه. فقط این مسلم است که نجات بخشی درمسیر نجات تودهء مستضعف آمریکای لاتین درنیمه رامثله شد. وبعدِ سی سال دختران زیبای کوبا خاک اوراتوتیای چشم وپیکر بی دست اورایک باردیگردرتاریخ تشیع کردند. چه؛ که اگرچه می بود شـــــاید امروزبوش هم این چنین سرپوش به دهان مردم دنیانمی گذاشت. چه آرمان به خاک خفتهء آن روزواین روزبود وهست. همان طور که درلسان تازی آمده است: فـــــــــی کــــــل قــرن عــــادٌل ویاشاید هم عــــدولٌ. آری برادرستارهء چه برای همیشه می درخشد. ستارهء اوستارهء امید، درآسمان به دود وباروت بستهء امروزی ماست.
نادرابراهیمی دربستربیماری

نادرابراهیمی که تقریبا ازهم دوره های صادق هدایت است ویکی ازپرکارترین نویسندهء ادبیات داستانی وزبان فارسی، اکنون دربستربیماری آلزایمرخفته است. من که خود درکلاس ادبیات داستانی این استاد مدتی شاگرد بوده ام لازم دانستم پاس زحمات گران سنگش رابدانم. ابراهیمی هرچند دیگرشاید به یادنمی آورد قهرمان های هفت جلدی آتش بدون دود را؛ اما عنوان بیش ازصد جلد نوشته های او درحافظهء کتابخانه ها، کتاب فروشی وکتاب خوان ها محفوظ است. ابراهیمی که گاهی ازدرد پا درکلاس تدریس شکوه می کرد چه که خود کوهنورد نیز بود وهیچ باورم نمی شود که به بیماری الزایمرنیز گرفتارآمده باشد. خداوند شفایش بخشد.
برای اطلاع بیشترعلاقه مندان می توانند درمورد استاد ابراهیمی وآثارش به سایت آلمانی زیرمراجعه نمایند.
http://www2.dw-world.de/persian/kultur/1.155914.1.html
باشعری از احمدشاملو
شبانه
شب که جوی نقره ای مهتاب
بیکران دشت را دریاچه میی سازد
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در
مسیر باد
شب که آوایی نمی آید،
ازدرون خامش نیزارهای آگیری ژرف،
من امید روشنم را مهچو تیغ آفتابی
می سرایم شـــــاد.
شب که می خواند کسی نومید،
من زراه دور دارم چشم،
بالب سوزان خورشیدی که بامی خانه ای
همسایه ام را گرم می بوسد
شب که می ماسد غمی در باغ،
من زراه گوش می پایم،
سرفه های مرگ را درناله ای زنجیر دستانم
کـــــــــه می پــــوسد.
آن چه دراین نوشته می خوانید درحقیقت اذن ورود در ذهن شاعر است. وتعبیری روشن تر ازکلکین سراچهً شاعر به اندرون خانه اش نگاه می کنیم که چگونه کلمات را بر می چیند، وبه شعرش سرو سامان می بخشد.
این نوشته به هیچ روی نظر فنی وتکنیکی به شعر شاعر نیست؛ چه که این منزلت در ساحت کسانی است که دستی بربدایع، صنایع، غرایب ادبی وشعری دارند. ونیز هدف این است که کسانی ویاشاعران گرانمایه خود جریان شکل گیری شعرش را، برای مشتاقان باز کنند ودرکنارشعرش گاهی به این وجه بپردازند تا چراغ راه باشد برای کسانی که درآغاز راه اند. نانوشته واضح است که، اندیشه واحساس رکن اساسی شکل گیری شعر در ذهن شاعر است. اگر اندیشه واحساس نباشد شعر به وجود نمی آید. اگر آید هم ناقص خواهد بود، هم ضعیف وهم مریض.
شعر "شــــبــانـــهء" احمد شاملوکه از مقوله اندیشه ای است در این نوشته مورد الهام است.اصولآ اندیشه است که باعث شده است شعر"شبانه" به وجودآید. ظلم، استبداد، خفقان، اسارت، بردگی وآزادی امید و روشنایی در اندیشهء شاعر است. برای بیان شاعرانهء این
اندیشه،شاعرمناسب ترین کلمات را انتخاب می کند.(شـــــب) نماد ویا سمبلی از خفقان واسارت است. چون شب آید همه در خواب شوند وشب طبیعت را در بند سیاهی و خفتگی کشاند. نخست آن چه در ذهن شاعر وجود دارد اندیشه ویا احساس اسارت است. و شب ناگاه در احساس ویااندیشهء شاعر راه می یابد به دلیل پیش زمینه های که در خود دارد. وقتی شب در ذهن شاعر رسوخ کرد، حتمآ مـــاه،ستاره و آن چه در شب دیده می شود نیز ذهن شاعر را به سوی خودش می کشاند. از همین جاست که شاعر امکانات می یابد که ازشب یک شعر حماسی، انقلابی، غنایی، عرفانی و...بسازد. شاعر با تیز بینی، ذوق و استعداد، آن چه در آسمان سوسو می زند ومی تابد یکی را انتخاب می کند: مهتــاب باگزینش این دو کلمه شب ـ مهتاب شعر به وجود نیامده است. اگر شاعر بگوید مهتاب در شب به زمین می تابد این شعر نمی شود. برای این که شب ومهتاب را تبدیل به شعر کند شاعر در این کلمات باید تصرف ودستکاری کند. شاعر مهتاب را انتخاب می کند ودر ذهن خودش به شکل عادی به زمین نمی تاباند، بلکه مجرای دیگری را جستجو می کند. ازهمین جا شعر شروع به جریان وسیلاب درذهن شاعرآغازمی کند. زیرا که شاعر می خواهد در مجرای تابیدن مهتاب بر زمین دست برد. البته این تصرف بدون وجه ودلیلی نمی تواند باشد. شاعر به این وجه، دلیل ویا نسبت می اندیشد. مهتاب در ذهن شاعر تبدیل به یک چـــشمه می شود. این تغییر و تبدّل کم کم شعر را می سازد. مهتاب در دید شاعر چشمه است، چشمه ی که آب از آن می تراود ومی جوشد. مانمی دانیم که شاعر با چشمه چه می کند. می خواهد تن شویی کند یادر تاریکی شب می خواهد ازآن سیراب شود ویادشتی را در یاچه سازد ویا اقیانوس؟زمینه برای هر کار فراهم است. اگر می خواهد سیراب شود، برای سیراب شدن کافی است که کوزه ای بردارد ونردبانی بسازد وبه آسمان صعودکند.البته این هم شعر می شود ولی بدرد شاعرمی خورد ومی تواندیشهء (اسارت ـ خفقان) را در کوزه تصویر کند؟ ذهن شاعر به پستی وبلندی آسمان وسیالیّت آب وچشمه می گراید. کلمهء جـــوی اتوماتیک وبرق آسا این جشمهء شان را ازبلندی آسمان به سوی زمین جاری می سازد. شاعر حال جریان جوی که از آسمان به زمین کشیده شده است را تماشا می کند.رنگ این آب که در جوی جاری است چه چیز را ماند؟
شاعر برای اینکه پاسخ را دریابد باری دیگر به سیمای مهتاب نگاه می کند. مهتاب همچنان نقره فام می تابد. البته درذهن شاعر دیگرنمی تابد بلکه جریان دارد. تااین جا با همهء این سیر وسلوک شاعر توانسته است فقط یک پاره ازمصرع شعر خود رابسازد:
"شب که جوی نقرهءمهتاب،"
همین پاره مصرع یا نیم مصرع گره ازکارفروبستهء شاعرگشوده است. به این ماند که شاعر تمام شعرش راسروده باشد. دیگرزحمتی نیست که این همه سیروسلوک کند، به آسمان شود وفرودآید. این پاره مصرع منبع زایندگی کلمات والفاظ دیگری ازمصراع ها وابیات می شود. همان طوری که گفته آمد ظاهرا شاعر نمی خواهد ازچشمهء مهتاب وجوی نقره ای رنگ که از دل آسمان وازمیان تازیکی شب آن رابه سوی زمین جاری ساخته است اقیانوس بسازد، بلکه دریاچه ای را دریک دشت بی کران پدیدآورد:
"بی کران دشت را دریاچه می سازد. "
بدین سان ازجریان جوی نیم مصرع دوم به وجود می آید واندیشه شاعر کم کم ازمفهوم نمادین شب، شکل می گیرد وبه شکل یک تصویر ظاهر می شود. درنیم مصرع سوم که تکمله ای یک مصرع است، شاعررسما ســـروکلـه اش درشعر پیدامی شود(مـــــــــــن) وبه جنگ شب می شتابد. علیه اسارت وخفقان می خواهد پیروزشود(خوضواغمرات الی الحق) تا به ساحل پیروزی در دریای حق شنا کنید.
آیاشاعربرای رسیدن به ساحل پیروزی شنامی کند؟ خــــیـــر. شاعر می داند که اندام فزیکی وبازوانش در مقابله با امواج ازپا درمی آید. لذا اوزورقی می سازد. وشراعی که ازجنس اندیشهء شاعراست در مسیر باد برافراشته می شود.
صرف نظرازجهت سیاسی قضیه واندیشه شاعر، جریان شعری قضیه همان طوری که گفته آمددر حدیث این جانب، ظاهراً شاعر برای نیم مصرع سوم چندان زحمت به خود نداده است؛ زیرا به طفیل دریاچه ازآن جا که شاعر نخواسته شنا بفرماید واحتمال غرق شدن می رفته به طوراتوماتیک نیم مصرع سوم... با کلمهء شراع زورق شروع شده است:
"من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم درمسیرباد"
تا این جا دیدید که شاعر همه کلمات را به نسبت هم دیگر برگزید.وهیچ چیز بی دلیل بیان، تفسیروتحریف نشد.هر کلمه در جای خودش قرارگرفت ومصراع ها زنجیر وار به هم وصل شدند وکلمات یکی به ترتیب کلمه دیگری را زايیدند.با لاخره شاعر پله پله پایین آمد تارسید به مصرع سوم.البته همین جا بین هلالین بنویسم که شاعرانی هم بوده اندکه پله پله تا ملاقات خدا نه تنها پایین آمده اند بلکه صعودهم کرده اند مثل مولانا.
به زایـــش درذهن شاعر نگاه کنید:
شب
جوی نقره
بیکران دت رادریاچه
شراع زورق....باد.
شاعر با گذاشتن نقطه در پایان نیم مصرع سوم یک مصرع کاملی را به وجود می آورد.به این ترتیب نیم رخی از اندیشه شاعر تصویر وتشکیل می شود. وشاعر نفسی راحتی می کشدوقلنجی می شکند.
چون کسی ازپشت کلکین شاهد حال شاعر است، لذا ما گذارش مخفی از اندرون خانه وذهن اوراداریم. شاعر کمی خسته ویا خوش حال است، چه یک مصرع را کامل نموده است، حالامی خواهد یک پیاله چایی ویا برگ تنباکویی بنوشد ودود کند ویا حال خانمش را بپرسد. حال که خستگی را ازتن زدوده است، برمی گردد تا ادامهء شعررا بسراید. برای این که درحال وهوای مصرع اول قرارگیرد چند بار مصرع رابلند وآهنگین می خواند. وسواربرزورقی می شود که شراعش از جنس اندیشه است. بادی وزد وزوق همچنان روی دریاچه غطه وراست. صدای شاعر بلندو بلندترمی شود. انگار شاعر برای ادمهء شعرش احساس عجز می کند. تب اورا احاطه کرده است، زبانش رابسته ودست وپایش رازنجیر کرده است. ناگاه بافریادهی بلندی می سراید:
"شب که آویی نمی آید،"
شب که،مجرای آفرینش کلمات درمصرع اول بود درمصرع بعدی نیز منبع آفرینش مصرع ها واقع می شود. به این ترتیب، شب کلمات دیگری را درذهن شاعر خلق می کند: "ســــکوت" این کلمه به طور اتوماتیک درذهن شاعرازنظرتکنیکی برگردان می شود ونیم مصرع دوم را به وجود می آورد:
"شب که آوایی نمی آید،" شب هم چنان شب است، زوزق سرگردان درمیان آبگیرژرف. ازجوی نقره ای رنگ مهتاب، نیزارهارا به وجود آمده است وآب ژرف ها، وهرآن درتاریکی شاعررا انگار درکامش فرومی کشد. زورق به ساحل ننشسته است ولی شاعربا الهام ازشب ودریاچه نیم مصرع دیگری را تکمیل می کند:
"ازدرون خامش نیزارهای آبگیرژرف،"
زایش کلمات دردوپارهء مصرع های مذکور:
شب
خامـــش
دریاچه
نیزارهی آبگیرژرف.
شب همچنان شب است وکسی پشت کلکین سراچهء شاعرمترصد، که شاعر چگونه آخرین پاره مصرع دوم را تکمیل می کند وقلم به دندان می جود. شب اورا تقریبا کلافه کرده است. شب،شب.ناگاه به یادکلاس درس ادبیات می افتد: متضاد شب روزاست، روزدرپی طلوع خورشید است. خورشید این موجود زنانه هر چند که ازجنس آتش است، اما نماد، سمبل آزادی،امید، رهایی وروشنی است. بدین گونه مصرع دوم به وجود می آید وکا مل می شود:
"من امید روشنم را همچوتیغ آفتاب می سرایم شاد:
شاعرقبل ازآن که برگ تنباکورادودکندویابه خانمش سرایش دومین مصرع را مژده دهد مصرع دوم را با صدای بلند و آهنگین می خواند، تک تک کلمات ومصراهاچون تیغ آفتاب پیکرهء شب را می جود، این جاست که اندیشهء شاعربه ثمر می نیشیند. وشاعرتافرداشب که مصرع های دیگری را تکمیل کند باکمال اطمنان نقطهء پایان رامی گذارد.
گذری مختصر بر ادبیات داستانی افغانستان
بنام " هـو " که احسن القصص را به بشر آمو خت.
ازدو منظر وجلوه گاه می توان وارد مقوله ادبیات داستانی شــد؛ جلوه گاهی که افق و وسعتش به پهنای هزار سال وبلکه بیشتر می رسد. درآن افسانه، اساطیر، قصص، حکایات وتمثیل ها نهفته است.صدای عشق ودل باختگی که از تیشه فرهاد بلند است.وصدای دیوانه مردی که به دنبال لیلی می دود. ویا برق وچکاچک شمشیر رستم وسهراب. این نوع از مقو لهء داستانی بر تارک تاریخ مادرخشیده است. نوای نی خنیاگران، صدای گرم رامشگران داستان هزارویکشب، وداستان های عشقی، غنایی، عرفانی، حماسی، منبع الهام صدهاداستان ورمان غر بی وشرقی شده است. دراین پهنه دست وقلم نویسنده باز وچراغ که، گذشــتگان؛ چون نظامی، فردوسی، ســنایی، مولوی وحافظ افروخته اندفراه راه ماست. درهر مسیر ومسیل که بخواهیم روشن بینانه گام بر می داریم.
منظردوم، که پنجره ای است تاریک روشن، اولین بار در شعر، بدست نیما، در ادبیات داستانی به دست جمال زاده گشوده شــد. مکتب های گونا گونی که در اروپا بعد از قرن هفده میلادی ظهور کرد ادبیات وهنر را متحول ساخت. باورود ترجمه وآثار تحصیل کرده های فرهیخته در غرب، این دست آوردجدید بشری به سان کالاهای دیگر وارد زبان فارسی شد.
حکایات وافسانه های گذشته دیگر قادر به پاسخ گویی به نیاز ها ی روحی و روانی انسان امروزی نبود. دنیای پیچیده ودرحال رشدنیاز به زبان نو وبیان نوداشت. تاانسان امروزی بتواند تمنیات وخواستها ی درونی وبیرونی خودرا درقالب آن بریزد. بامحیط واطراف خود ارتباط برقرار کند. به حق ازاین راه روزنه ای تازه ای در زبان فازسی باز شدوزبان وسعت وقابلیت تازه ای یافت.
در این مقالت سعی بر این است که این سبک وسیاق جدید، در ادبیات داستانی افغانستان به اختصار مورددید قرار گیرد. و روی آن همت گمارده شود. در این راه به امکانات کمی روبه رو هستیم. در همین جا لازم است از فصلنامه " در دری یا خط سوم " و فصل نامه سراج، تقدیر به عمل آید که بامقالات، مصاحبه هاوگرد آوری داستان های امروزی ازنویسنده های افغانستان، ادبیات داستانی را به ما معرفی کرده است. ومن دراین نوشته نیز- اززحمات آن دوستان ادب دوست وایثارگرکه، با زحمات فراوان سنگ گرانی را بر داشته اند-سود برده ام.
می دانیم، درایران ادبیات داستانی باعمر هفتادساله ای که دارد به مثابه ادبیات کلاسیک وسنتی که عمر هزار ساله داردجای پای خود رابازکرد. بعد از"یکی بودویکی نبود" جمال زاده بعد ها کسانی چون صادق هدایت، صادق چوبک، بزرگ علوی، احمدمحمود، جلال آل احمد، دولت آبادی، غلام حسین صاعدی ودیگران توانستندادبیات داستانی را ازحوضه ترجمه رمان های خارجی نجات دهند. خود،به خلق رمان و داستان بپردازند و ذهن خواننده های ادبیات داستانی را در خارج و داخل ایران اشباع کنند در افغانستان همزمان با ایران ادبیات داستانی در حد ابتدایی و خام مثل کالاهای وارداتی به افغانستان راه یافت.
1. مولوی محمدحسین در سال 1298 شمسی "جهاداکبر" را می نوسد که قهرمان داستان آن محمد اکرم خان درمقابل قوای انگلیسی می جنگد. که نویسنده روایت و زبان داستان را باقصص حدیث و واژه های عربی کاملاً خدشه دار ساخته است.
2. عبدالقادر آفندی فرزند سردار محمد ایوب خان،داستان "تصویر عبرت یا بی بی خوری جان "را در هند به طبع می رساند 3. "جشن استقلال در بو لیوی " به زبان انگلیسی در خارج از افغانستان توسط مرتضی محمدزایی نوشته می شود و آقای غلام نبی آن را به دری برمی گرداند و در جریده امان افغان (سراج الاخبار) در سال 1306 به نشر می رساند این سه داستان از حوزه یک اثر ادبی کامل فاصله ای زیاد دارد به قول آقای فخری فقط " فضل تقدم "دارد.
در دوره نادرشاه انجمن دولتی کابل در سال 1310 از هر گونه گرایش نو و تجدد ادبی جلو گیری می کند آن چه به میل دربار است به نشر می رساند رکودفرهنگی از جمله داستان نویسی سال ها ادامه می یابد. محی الدین انیس. فقط در شماره 13 مجله کابل می تواند "فن قصه" را به نشر بسپارد. این نوشته اولین بیانیهء اساسی داستان نویسی نوین به حساب می آید.
4. در سال 1311 شایق آفندی داستان "پانزده سال قبل " را در مجله عرفان چاپ می کند. 5 دانشمند بنام سید محمد ابراهیم عالمشاهی غزنوی که در حوادث 1358 جان باخت"شام تاریک و روشن "را در سال 1317 می نویسد.
6. سلمان علی جاغوری در سال 1318 داستان بلند "بیگم" را به نشر می سپارد. بیگم دختری است 12 ساله که تن به ازدواج اجباری با جوان بی سواد می دهد. جوان بی سواد بعد از ازدواج به شهر کویته می رود و چرسی می شود دختر دوازده ساله چند سال بعد نیز در جستجوی شوهر به کویته می رود.داستان به جنبه های خرافات و رسو مات غلط که بر یک خانواده هزاره حکم فرماست انگشت می گذارد. سلمان علی جاغوری و عالمشاهی از پیشگامان دفاع از آزادی حقوق زنان در افغانستان می باشند.
در سال 1327 در دوره سلطنت ظاهر شاه دایرةالمعارف " آریانا" آغاز به کار می کند در این دوره شعر به سبک نیمایی،داستان به شیوه صادق هدایت رایج می شود. داستان کوتاه به معیار معاصر در این دوره به وجود می آید:
7. عزیزالرحمن فتحی:دریای نسترن طلوع سحر
8. میر محمد انصاری: در جستجوی کیمیا
9. نجیب الله توریانا:مرگ محمود ،قبه خضرا، هنرمندو...
10. محمد حیدژوبل:سنایی ولایخوار
11. محمد حسین غمین: دوشیزه ای که فریبم داد
12. محمد سلیمان: اشک ها و نگاه ها،از وقت که ارفت
میرمحمد صدیق فرهنگ،عبدالرحمن پژواک،عبدالحسین توفیق،مایل هروی ودیگران در خیل این راهند.
مجله های که آثار نویسندگان را نشرمی کند:1. عرفان، اصلاح، انیس،ندای خلق،وطن وانگار...
در سال 1343 که قانون اساسی تدوین می یابد نویسندگان دیگری پا به عرصه ادبیات داستانی می گذارند که بعدها چندتن از این نویسندگان نام ادبیات داستانی را بلند می کنند و ادبیات داستانی "دری"کم و بیش به وجود می آید، و رنگ و رو می گیرد. در این دوره آثار نویسنده های ایرانی و ترجمه رمان های انگلیسی و فرانسوی تاثیر به سزا بر نویسندگان این دوره می گذرد. اسدالله حبیب، کریم میثاق، حسن قسیم، اعظم رهنوردزریاب،سپوژمی زریاب،استاد خلیل الله خلیلی و... از نویسندگان این دوره اند. که به سبک رئالیستی گراییده اند.
در سرطان 1352 داوود نشرات مستقل و آزاد را تعطیل نمود. ادبیات داستانی هر چند باز نه ایستاد.لطیف ناظمی به نقد و ادب در رادیو پرداخت ولی پهلوی ادبیات داستانی "پاورقی"نویس که به ابتذال جنسی،حادثه نویس و سینمای هندی می پرداخت در سیمای مطبو عات ظاهر می شود روستاباختری،امان الله وارسته به این شکل قلم زده اند. روستا باختری درز پنجره را در تهران منتشر می کند.
دوران سیاه ترکی و حفیظ و هفت ثور، جهنم هولناکی است که روشنفکران،نویسندگان در لهیب.آن به کام مرگ کشیده می شوند. در این دوره کوتاه عده ای سوخته اند و عده ای جان بدر برده اند. و کسانی هم مانده اند. در این برهه"راه سبز"کریم میثاق،گزارش،وداستانواره های چاپ می شود.
در سال 1358 که تاریخی دیگری ورق می خوردو قشون سرخ با روی کار آوردن ببرک کارمل افغانستان را اشغال نظامی می کند آغاز تحول دیگر در ادبیات است 1. ادبیات داخل مرز 2. ادبیات خارج از مرز(ادبیات مقاومت یا هجرت). ادبیات داخل مرز دچار گرایش های گوناگون می شود. ادبیات رسمی دولتی مردم را به جانب داری فرا می دهد، با امکانات که روس ها در اختیار نویسندگان قرار می دهند ادبیات وابسته و دنباله رو به وجود می آید،نویسندگانی بر اصول رئالیسم سوسیالیستی و تقلیدهای ناشیانه از ماکسیم گورکی در داستانهایشان چیزهای می نویسند.
در دهه شصت ادبیات ضد مقاومت افزایش می یابد. هر چند نویسندگان و روشنفکرانی هستند که بعد از روی کار آمدن نجیب و اعلام مشی مصالحه ملی دچار تزلزل افکار و عقاید گذشته شده اند در این دهه در حدود پنجاه اثر چاپ می شود. در زیر از چند اثری که ضد مقاومت نوشته است را نام می برم:
اسدالله حبیب نویسنده چیره دستی که می توانست بعد از "سپیداندام"اثر ماندگار خلق کند "داس ها و دست ها "را در سال 1362 توسط اتحادیه نویسنده گان نشر می کند شخصیت داستان"سراج"است که از دست اشرار (مجاهدین)جان سالم بدر برده است و با رحیم آشنا می شود....
"راه سرخ" "حق خدا حق همسایه " " ثواب" از برگ ارغند که در سال 64-65-66 به نشر می رسد. "فرار از تاریکی " نوشته ظریف صدیقی در سال 1364 (ادای دین به انقلاب نور می کند)."کاوه کوچک"از قدیر حبیب چاپ 1364.
زوجینی که نام شان آویزه گوش ها است (رهنورد وسپوژ می زریاب ) نیز در این سال ها نوشته های ارزشمندی را در باب ادبیات داستانی خلق نموده اند. که هر کدام باید مفصل تر در جای دیگر روی آن همت گماشته، نقد و بررسی شود."در کشوری دیگر" "دشت قابیل" "نقش ها و پندارها " "زنجیر" و... آثاری است که در این دهه ادبیات داستانی را غنا بخشیده است.
نویسنده پرکار که این مقالت نیز مرهون زحمت او است آقای حسین فخری است. آقای فخری اولین اطلاعات ادبیات داستانی را به تفصیل در اختیار علاقه مندان قرار داده است.
"ملا قات در چاه آهو" "اشک کلثوم" " گرگ ها و دهکده ها" "مصیبت کلنگان"
از آثار دهه شصت او است.
نویسنده معروف وشناخته شده ، آقای اکرم عثمان که این روزها هم آثاروصدای ایشان را ازرسانه هامی خوانیم ومی شنویم نیز قدر وارجی بر ادبیات داستانی کشور مادارد؛ البته آثار این نویسندگان درجای خودش بایدبه تفصیل نقد وبررسی شود. که در این نوشته هدف برآن نیست. اما آنچه منظور نظر است "ادبیات داستانی درهجرت" است که نویسنده های جوان مهاجر اغلب از آن نمایندگی می کنند. ومی توان گفت که ادبیات داستانی به معنی تکنیکی وامروزی آن را نسل نو بهتر توانسته اند بشناسندودر این صحنه قلم آزمایی کنند. قابل یاد آوری می دانم که، ادبیات تاریخ جنگ ودهه های اخیر بیشتر به ادبیات مقاومت معروف ومشهور بوده وشده است. اما من ادبیات در هجرت راترجیح می دهم وبه همین عنوان ازآن نام می برم. امیدوارم که در فرصت های بعدی ادبیات داستانی در هجرت رابیشتر بشناسیم و به آن بپر دازیم.
نمازشــب
"زارا"خیلی زود تغییر کرد. شــادیش چندروزی بیــش نپایــید. همهُ آرزوهایش رنگ باخت. حـالا که صاحب چند ین فرزند بود، به خودش هیچ توجهـی نداشت. به مهمانی اگر دعوت می شد، نمی رفت، معمو لاَ بچه ها یش را بها نه می آورد.به دستبند،حلقه و گوشوارهَ زنهای فامیلی وآشنــایان نگاه نمیکرد. اگر حرفی از زیور آلات واین نوع چیزها به میان می آمد، این طور وانمود می کرد که صحبـت کردن در مورد این چیزها مادون شان اوست. شـوهرش حاجی آقا هرچند مورد احترام همه بود؛ در مرگ ومیر، درجشن وعروسی حضور داشــت. مردم اورا برای پند وحکمتــش؛ بلکه برای لکه پیـشانـیش که عین زانوی شـتــر دمــل بسته بود دوست میداشت. اوراحاجــی، وگاهی جناب شــیخ به دید احترام خطاب می کرد ند. تاحال کسی هــم ازاو دل خورنشــده بود. ولی زارا هیچ وقت حرف پد رش ازذهنــش پاک نشد. وهـموباعث شد که نفرت نامریًی ازحاچی به دلش راه پیداکند.چندین بار خواسته بود این موضوع را به رخ حاجی بکشد. اما دندان روی جـگر گذاشـته بود؛ زیا حس می کرد که تقــصیر خودش است. هـمیشه خودش راملا مت می کرد؛
ولی هروقت آن غـروب پایــزی را به یاد می آورد، لذت گوارای وجودش رامالا مال مـی کرد. هـمین که از رفت ورب وسروصدای بچه ها فارغ می شـد ، لب کیلکــین می نشـسـت، دستـش را زیر چانه اش می گذاشت و به بیرون خیره مــی شــد. آن قـدر خـیره می شد که نگاهـش مات می شـد و مــنـظره ای پدید مـی آمد. آن وقت وجـودش سرشـار از لذت می شـد و غــروب پایــز رانگـاه می کرد؛ درختان بید، چنار وتوت را که در لب جوی صف کشــیـده. ازتماشای برگ های زرد وقهـوه ای رنگ، که در امواج باد تکان می خورد یازیر پای دخــتر ها خیش خیش می کرد، غرق در لذت می شــد. دختــر ها کوزه ها یشــان را ردیف می گـذ اشتند، شروع می کردند به مستی و مــسخرگی. به سروصورت هــم آب می پــاشــیدند، از عشق وعــاشقی می گفتند و گاهی اتفاق می افتاد؛ کوزهً می لغزید ومی شـکست. درسایهً هـمین درخت هاولب همین جوی بود، که گل مامد وگل آغی چـشمک زدعروس ـ دامادشدند وبه خانهً بخت رفتند. و بعد چند دختر دیگر.
وقتی که حاجی با آن لباس بلند وسرا پا سفـید ازآن طرف جوی می گذشت، دختر ها پـشـت کردند. ساکت شدند. چادرهای شان راجمع کردند واز حاجی روی گرفتند. زارا آنقدر هـول شـد که حـتا صورتش را نتوانست برگرداند. نگاهش به لباس سفید وقدبالای حاجی افتاد. حاجی آستینش را بالا زده بود زیر لب چیزی می گفت آهسته تسـبیح می غــلطاند .پیش پایش را نگاه می کرد. لباسش آن قدر سفید بود که چشم های زارا خیـره شـد، و بی اختیار رعشه وچودش را فرا گرفت. قلبش به تپیدن افتــاد. حس کرد دخــتر ها صدای قـلبش را می شنود. لحطهً به خودش آمد، وحرف های گل آغی که می گفت " اگر جوانی دلت را برد، گوش چـادرت را تکان بده و... " ازذهــنش گذشـت.
آفتاب مثل برگ های درخت زرد و نارنجی شده بود و ازنوک درختان پایــین می لغرید. دخترها ظرف های شان را شسته و کوزه های شان را آب کرده بودند؛ یکی یکی بلند می شدند و می رفتند. زارا تپــش قلبش حالا آرام گرفته بود. جایش را لذ تــی پرکرده بود که، برای اولین درزندگیش آنرا حس می کرد. علف وریگ را آهسته آهسته به کوزه اش می مالید. آن را از آب پروخالی می کرد. نگاهش آن سوی جوی ودرختان رامی پایید که، حاجی برای وضوء رفته بود. این کاررا هــم ازگــل آغی یادگرفته بود. وقتی حرف پدرش " دخــتر! عاشـق پیراهن سفید این شیخک شـده ای ..." یادش می آمد تمام آن خوشی های که پــیش چـشمش می دید ناپدید می شد. آهــسـته دستــش را از لبهً کــیلکـین می گرفت وپـایین می آمــــد.
اول پاییزبود. هــوانقــره ای رنگ. آن قــدر سرد نشــده بود؛ زارا انگــارسردش بود. سراسـیمــه از خواب پرید. خـواب های آشــفته گیچــش کرده بود. پلکـهایش سنگیــن بود. لــحاف راکنارکشــید. به دیوار تکیه داد. ازکیلکین به آسمان نگاه کرد. چـند ستاره نورانی هـنوزمی دزخشید. می خواست بلند شـود ، یک لحظه پـلکش سنگنی کرد، و باز به خواب رفت. حاجی مثل همهً شب ها، روزها، ماه ها وسال های که گذ شته بود؛ هم چنان نمازمی خواند. پـس از هررکعت در حق چهل همسایه دعا می کرد. برای ارواح همــهً مومنین و موًمنات به خصوص برای شادی روح مرحوم قالی فروش از خداوند طلب آمرزش می کرد وثواب رکعات نمازش را، نثار روح آن مرحوم. بعد طـبق معمول طناب را گره می زد. بلند می شد و پاورچین پاورچین می آمد جایی که، زاراخوابیده بود. لحاف را به آرامی کنارمی زد. درشعاع نقرهً رنگ سحر به اندام زارا خیره می شد، از نور شـیـری رنگ که ازبناگوش وسینه های زارا پخــش می شد حالت عجــیب ورعشــه آوری برایش دست می داد. بانوک انگشــتانش آهسته بدن اورا لمس می کرد. ازحالت خواب ومژه های بلند زارا غرق درعالم روًیا مــی شد. بی اخـتیاربربالــین زارا آهنگین می خواند: وافریادا زعشق وافریادا کارم به یکی طرفه نــگارافتادا وافریادازعشق...درطنین ترنم وصدای حاجی بود که زارا آهسته غــلط می زد، پلک هایش راباز می کرد. حاجی باملایمت تمام می گفت: " بـلند شـو! بلند شو! وقت آذان است. "
زارا سست شده بود. هــیولایی انگار بر بدنــش سایه انداخته باشد؛ می خواست جیغ بزند، "حــاجــی! حــاجــی!" حاجی صدای اورا نمی شنید. گره های طناب باز می شد. پیچ وتاب می خورد ماری را می ماند وافعیی را؛ هسته آهسته حاجی را می بلعید. حاجی در کام افعی دست وپا می زد. زارا با تقلای تمام، پهلو به پهلو شد. باز جیغ کشید: حــاجــی! حــاجــی! صدایی نشنید. لحاف را کنار زد. اول پاییز بود. هوا نقزه ای رنگ. طنین ترنم حاجی در فضا نمی پیچید. بدنش سرد بود. دستی بدنش را لمس نمی کرد. سپیدی صبح همچنان رنگ می باخت. وزارا به چار کنج اتاق می دوید. حاجی سر به سجده انگار خشــکیده بود. شــر بت از شکر برایش درست کرد. سر حاجی را به بغل گرفت. قطره قطرهً شربت رادر کامش ریخت. وچـشمهای حاجی هــم چنان بسته بود. زارا با اضطراب فریادزد: "حاجـی بلند شو! بلند شو! دیگر طنابــی نیست که گره بزنی، دیگر طنابی نیســت." زارا سرش راگذاشت روی سینهً حاجی. صدای قلبش آ هسته وآهـسته تر می شد.
برای زارا مشکل بود که در را باز کند. ازدرز در نگاه کرد. مرد نا آشــنا که هـیچ اورا ندیده بود، پشـت در ایستاده بـود. بستته ای در یست داشت مرد در را تک تک کرد. زارا دسـتها یش می لرزید. باصدای لرزان گفت: "حاجی آقا دیگر وتعویض برای کسی نمی نویسد. مرد دررا تک تک کرد.
زارا گفت: "حـاجی آقا دیگر طـنابی هـم گره نمی زند" صورتش را پــوشاند ودررا نیمه باز کرد.
مرد پرسید: " حاجی آقا خانه است؟"
زراجواب داد: "مدتهاست که نیســت."
مرد بسته ای که در دست داشت به درون گذاشــت. زرا پس پس رفت وترسـید.
مرد نگاهی کردوگفت: " بابت نمـازهای مر حوم قالی فروش است. "
زاراحرف مردرا نفهمیـد. گیج ایسـتاد تاحال کسی چنین بسته ای دم درش نیاورده بود. کنــجکاوشد. بو کـشید؛ خوردنی نبود. فشار داد؛ شکستنی نبود. دلش آرام نگرفت. بازز کرد. با احتیاط باز کرد. نوی نو بود.بسته هایش باز نشده بود. باورش نشــد. دورخودش چرخید. به چار کنج اتق دوید. جای امنی نیافت. دسـتش رابلند کرد.ازته دل فریادزد: "خـداترا بیامرزد، خداترابیامرزد..." بعداز مرگ حاجی این اولین بار بودکه، زارا برای روح از خداوند طلب آمرزش می کرد. آن قدر به روحــش درود فرستاد که، حس کرد حاجی روی جانمازیش ایستاده و هم چنان نماز می خواند ورازونیاز می کند. زارا بی اختیار اشک از چـمشهایش جاری شــد. ترسی گنگ بر اندامش سنگینی کرد. سراسیمه درور خودش چـرخید. روح حاجی انگار اورا احاطه کرده باشد؛ به هــر سو سایه حاجی را می دید. چـشمش به صندق چـوبی افتاد. ترسش بیشــتر شد. زارا هـر بار چـشمش صندق می افتاد حس می کرد طناب های گره خوردهً حاجی مثل افعی آهسته از صندق بیرون آید وزارا می بلعد. چند بار زارا خواسته بود که صندق را دور بیاندازد؛ وقتی حاجــی در حال احتضـار بود تنها وصیتش به زارا این بود که، طناب های گره خورده را دورنیانـدازد؛ زیرا حاجی بابت هر گره یک رکعت نماز به جای آورده بود. وزارا در همان حال نتوانســت جـلو زبانش رابگیــرد. با ناله وشـیون به حاجی جواب داد: " مرده ریگهایت به درد خودت می خورد. بهــتر است وصـیت کنی که طناب های گره خوردهرا، مـهر وجانمازیت را باخودت درقبــر بگذارند؛ تا فشــار قبــر کمتر شود. " جمله زارا تمام نشده بود که حاجی نفســی کشــید وچمشم هایش بسته شد. هـمهً کسانی که در مجلس احتضار حاجی شرکت کرده بودند، زارا را بابت این بی احترامی سر زنش کردند. زرا تقـریبأ آرام گرفته بود. همه چـیز برایش تمام شده بود. سخــتی وگرسنگی که در تمام زندگیش با حاجی کشــیده بود. ازاین که توانسته بود در آخرین لحظه حیــات حاجی، عقده دلش را خالی کنــد، احساس آرامش می کــرد. حالا روح حاجی همه جاراپر کرده بود. فضای اتاق مــه آلود بود وروح حاجی مثل غبار به هر سو پخــش. طناب های گره خوردهً حاجی درمیان مه به چــهار سو مثل مار می خزید. وزارا نمی توانســت به صندق نزدیگ شود؛ مدت ها بود که به صندق دست نزده بود. از صندق و از طناب های گره خورده ای که دردرون آن بود می ترسیــد. بااحتیاط در صندق را باز کرد. غش غش خشــک، از زلفی هایزنگــار بستهً صندق بلند شــد. بوی کهـنه، بوی کپک مشامــش راپر کرد. ململ سفیدی رادر آورد، لنگـی کهنهً حاجی بود، لــباس سفــید، جانمازو تسبیح. دستش لرزید. انگار از جا کنده شده باشد. جیغ کشیــد. نـتـوانست طناب های گره خورده را لمس کند. نــگاهـش در آینه مات شد. آینه مادرش بود. دراولین روز عـروسیش خودش را دراین آینه دیده بود. و حال ازاین همه خطوطی که درصورتش سایه انــداخـته بود کرد. به بســته های پول نگاه کرد. صدای پای مرد نا آشــنا راکه بسته هارا آورده بود شنــید. دوید به سرعـت دویـد. مرد ناپـدیـد شده بود. بر گـشت. ترس از وجودش پریده بود. بسته های پول راباز کرد وگره های طناب را. بسته های زیادی را شمــردو گره های زیادی را. پیراهن سفید حاجی را برداشت همهً بسته هارادرآن گذاشت. لنگــی ململی حاجی رادورآن پیچــید وآنراروی قلبش گذاشت. فشــار داد. بوکشید، عطرروز عروسیش، بوی کــافور، بوی کپک، بوی غبار کهنه وبوی فصل پاییز در وجودش نفوذ کرد. کیلکین بازبود. وس وس ملایم باد وخش خش برگ هاراشنــید. لب کیلکین نشـست. به درختان توت بید وچــنار که درلب جوی صف کشیده بود نگــاه کرد. حــــاجی رابا آن قامت بلند وسراپاسفــید دید که از آن طرف جوی می گذشــت زیر لب چیزی می گفت وتسبیــح می کــرد.
پایان 1374
خوشهء مــــو
عزیز دلــم! می دانی برای مرد ننگ است که حال زنش را از دیــگران بپرسد. تا حال کسانی زیادی آمده اند. شــاید چـــیزهای زیادی در باره تو و فرزندم گفته اند. شــاید مرا به بی ننــگی وبی غیرتی متهم کرده اند. می دانم توزنی نیستی که غیرت وغرور من را لکه دار کنی. هر. وقت حرف های مردم مراوسوسه می کند، تعویــذی که بر بازویم بسته بودی بازمی کنم .هـــمین الآن که این حرف هارا می نویســــم تعویذ را باز کرده ام. حروفش پــاک نشده است؛ لاا لا، م، ح، والف ولام، مثــل روز اولش خوشخط وخوانا هست. تا این حروف پاک نشــده سر سوزن عشقـــم به تو کم نخواهد شـــد.
امــا عزیزدلم! ازاین مهم تر؛ قــولی است که باهم گذاشــته ایم وشرطی ست که بسته ایم. می دانی در این مدت ازسیر تا پیاز بررایت نوشته ام. آنچه لازم داشتی برایت فرستاده ام، ازطرفی مطمــئنم آنچه فرستاده ام بد ستت رسیده است. حــتا مردم این را هم گفته اند که، بچه ام بزرگ شــده اســـت. واورا دیده که بدون تنبان پیش قلا بازی می کرده.
عزیزدلم! هــروزتـــرا به شیوه ای آزمودم و تو هر بار عــشـقـت را به من نشان دادی. بــــگذارازچــیزی که برایت نگفته و ننوشته ام بنویسم: عزیزدلم! یادت هست که بچه ارباب چــطوربــروت چنگ وبندل پولس را به تو نشان داده بود و تو با چپــلی پلاســتیکیت به صورتش زده بودی و شبش هیچ چیز را ازمن پنهان نکــردی. گفتی که پسر ارباب قـصد بد داشــته ...پـــسر ارباب نبود؛ مــن بودم. از موی گربه بروت درست کرده بودم. چــقدر زحــمت کشیده بودم که قیافه ام شبیه او بشود. وشــده بود. ازهــمان زمان فهمیدم که دخترها عاشق بروت مــوشی وریش بزی هم مــی شوند.
عزیزدلــــم! اگر هــمین تعویذ نبود تا حا لا شاید از غصه دوتار بروت، وریش بزیــم پاک ریخته بود. مــیدانی که برای مرد ننگ است که حرف مردم را گوش کند. مرد باید خودش زنش را بشناسد.
عزیز دلم! عــالم غربت شــاید آزمایش دیگری است. نمی دانـم چطور...چطور بنویســم؛ در این مدت انگار قول قرارت را فراموش کرده ای، شــــاید به خاطر جمع آوری هیزم وعلوفه، شــايــد زبــانم لال... می ترسم خدای ناکرده چیزهایی راازمن پنهان، پنهان می کنی! اگر این طور باشد هــمین جا، هـمین جادر غربت خواهم مرد. هــیچ وقت باز نخواهم گشت. آن وقت غـیرت وغرور دروغی بیش نخواهد بود. اگر این طور باشد این آخرین بار است که برایت می نویسم.
شوی عــزیزم! نمی دانم تا حالا چطور شربتی که از تریاک درست کرده ام سرنکشیده ام. اگر تا حالا زنده مانده ام به این دلیل است که می خواسته ام پیش از آمد نت بچه ات را بزرگ کنم و موهایش را شانه زنم، باشیرماده گاو تیکی بپزم. به مکتب بفرستم. وقتی بر میگردد ببوسم. برای تو ببوسم. اگر تا حال چیزی را پنهان کرده ام نخواسته ام غرورت پیش بچه فلانی لکه دار شود. صبر کرده ام تا بچه ات نوشتن یاد بگیرد و
یاد گرفته است. شوی عزیز! کاش این دنیا نمی بود. کاش من هم نبودم. نمی دانم در آن دنیا با کدام چشمی به تو نگاه کنم. می گویند در آن دنیا هیچ راه فراری نیست؛ شربت تریاک هم نیست.شوی عزیزم! فقط به خاطری که زحمت بچه ات را کشیده ام و بزرگش کرده ام مرا ببخش. خواهش می کنم در آن دنیا به دیدنم نیا! نمی خواهم ببینی گیسوی شقیقه ام بریده است؛ چه شب شومی بود؛ تا صبح آل مرا شکنجه کرد. صبح که از خواب پریدم در باز بود. قیچی زیر سرم؛ خوشه مویم نبود. تا حال هم نیست. خواب از چشمــم گریخته است. از شب می ترسم. چیفتی های در از هم باز شده است. کلام مجید زیر سر بچه ات می گذارم. بیدارم بیدار. منتظرم پیش از آن که در را باز کنی جام شربت را سر بکشم.
عزیزدلم! می دانستم تو هیچ چیز را از من پنهان نمی کنی. ننگ است. برای مرد ننگ است. مرد باید خودش زنش را بشناسد.
عزیز دلم! اگر به قولت وفا نمی کردی و نمی نوشتی دوتار؛ بروت و ریش بزیم پاک ریخته بود. آخر عزیز دلم اگر...اگر... هرگز برنمی گشتم هـــمان جا؛ در غربت از غصه می مردم. می مردم. عزیز دلم چیفتی های در چقدر از هم باز شده است. نخواستم از خواب بیدارت کنم. آن کاسه بد بو را دور ریختم.این شربت عسل و خرما بود که نوشیدی. ببین سوغات های زیادی آورده ام؛ ببین خوشه مویت یک تارش کم نشده است؛ آخر بدون نشانی از تو در عالم غربت چطور... عزیز دلم عزیز دلم.