به بهانهء بهاریه
باشعرازدریاباری
درشعر معاصرافغانستان جای شعر نیمایی خالی بود. آن طورکه گفته اند بایگ گل بهارنمی آید؛ واصف باختری سنگ همت این راه راگذاشته وسرآمد وسرمدشعر نیمایی درافغانستان به حساب می آید. اما شعر نوپا نگرفته وهویت پیدانکرده است. چه که هویت وشناسنامه شعر به یک شاعرختم نمی شود. درخت وقتی به ثمر می نشیند که ریشه های آن اعماق زمین رادرنوردد. وچنین است شعر. درایران اگرنیما می بود وبس هرگزشعرنو پدید نمی آمد وپانمی گرفت. این اخوان، شاملو، سهراب سپهری و... بودند که که به شعرنیمایی هویت بخشیدند. شعر باختری وترجمه هایش گاهی باشعرشاملووآثاربزرگترین مترجم های ایرانی پهلومی زند. امااین خال هندی برپیشانه ادبیات افغانستان هیچ وقت به آن هویت نبخشیده وادبیات معاصر راپدید نیاورده است. درشعر کلاسیک دردوره مقاومت شاعرانی خوبی چهره درادبیات افغانستان ـ واغلب خارج ازمرزـ گشودند. شاعران جوان باتأسی ازشاعران نامدارایران مثل علی معلم وشاعران پیش کسوت ایران توانستند مثنوی وغزل های رابیافرینند. که پارهء این سروده ها خیلی هم ماندگارشدوخواهندشد، وشاید بزرگترین دستاورد سال های مقاومت برای نسل آینده باشد. گاهی زبان این شاعران، زلال تروگویاترازهرگواهیی است برنسل ازبین رفته وتلف شده، وتاریخ تمام عیاراست برای نسل آینده.
وقتی سید ابوطالب مظفری سرود: ...
دوشیزگان قریهء بالاکجــــــــاشددند
گلچهره وگل آغه وگلشاه کجا شدند
گلچهره خوش به حال غمش غصه سیرخورد
یک شب کنارمرزوطن ماندوتیرخورد
تاریخ جنگ ومهاجرت رقم خورد.
ویاوقتی کاظم کاظمی سرود:
به هرچه آینه تصویرازشکست من است
به سنگ سنگ بناهانشان دست من است
وقتی درجنگ ایران وعراق گله گله شهید تشییع می شد. درایران نیروی کاربه تحلیل رفته بود؛ این افغان ها بودند که با شیرهء جان شان ساختمان های مجلل راآباد می کردند وخرابه های بمب وموشک رااعمار. فقط به مزدشکم شان ونه بیش. درشهر شیرازدریک شرکت بزرکی که افغان ها کارهای ساختمانی آن رابه عهد داشتند به مهندس ایرانیی برخوردم، که مدام به کارگرها ی مظلوم افغانی امرونهی می می کرد. بعد ازجروبحث بااین مهندس، یک مرتبه همین شعر بالارابه رخش کشیدم که، "به سنگ سنگ بناها نشان دست من است". مهندس آن قدرشکه شد که دست تآسف برپیشانی زدوانگشت حیرت به دهان گزیدکه، أی وای ماایرانی ها عجب مهمان نوازی کرده ایم. تاریخ عجب قضاوت خواهد کرد. بلی تاریخ همان دوکلمه شعراست که به مثنوی سروده شده بود. نه آن تاریخی که مورخ دروغ پردازنشست ونوشت. غرض ازاذکاراین نکته این بود که شعرمهاجرت تاچه حد پیش رفت. وشعرکلاسیک به معنای واقعیش پدید آمدوتأثیرش راتابه امروزگذاشت. نکته این جاست که شعر نیمایی بااستعدادی که درخودنهفته دارد ومی تواند ومی توانست دربین شاعران نسل انقلاب ومقاومت رشد کند نکرد.
خوشبختانه درعصرتکنولوژی وارتباطات دل وذهنم به نسیم شعر نیماییی نوازش یافت که تأثیرش رابا محابابرجای گذاشت واین مقالت کوتاه مرهون شعری است که به حتم وبی هیچ تردید می تواند شعرآزاد ویاسپید را درپهلوی شعرکلاسیک افغانستان ماندگارکند.
دریاباری یکی ازوبلاک نویسان افغانی است که شعرش به راستی می تواند حد ومرزنداشته باشد وبه هیچ اقلیمی وابسته نباشد. چند شعرسپید ی که من اازاین گرانمایه شاعرخوانده ام سزاوارترجمه به زبان های مختلف است وسزاوارنقد وتحلیل. البته شرط اساسی این است که این شاعربی وقفه به دینسان بسراید تازبانی رابرای خودش تصاحب کند. درحلقات شعری من نام ایشان راباآن همه شعرهای فاخرش نشینده بودم. شناخت من نسبت به شعرهای دریاباری فقط مرهون انترنت ووبلاک است. من برای توجه هرچه بیشتر، شعر"پروازخاکستر" راازوبلاک این شاعربه هدیه می گیرم. امیدوارم شاعران مثل ایشان بتوانند شعرنودرافغانستان رانمایندگی کنند وشاهکارهایی رابیافرییند. پیش ازپیش کش پروازخاکستر این نکته رایادآورمی شوم که کلمات دراین شعرچقدر معجزه کرده است. عشق مقوله ایست ناگزیر درشعر شاعران. شاعری نمی یابیم که ازعشق نه سروده باشند. امازبان عشق درشعرپروازخاکستر به گونهء دیگراست. این کلمه راشاعربسیارمقدس به کارمی برد. وبیش ازیک باربه خوداجازه نمی دهد که درشعر تکرارشود. اماکلمات دیگری که اورا تفسیر می کند به ما می فهماند که فاصله عشق وخاکسترشدن فقط به اندازه یک خط فاصل است. دراین شعرکلمات دراوج غروروشکوه برگزیده شده است. کلماتی که سزاوارعشق است وبیانگرعشق. واصولاً کلمات همه دریک مسیرآهنگ ورتم عشق راتداعی می کنند. بی نسبت نیست وقتی این کلمه راشاعرانتخاب می کند" نگاهت به سنگینی صخره است" " دلت بوی کوه می دهد" آدم به یاد فرهاد بیفتد که بیستون رامی کند بییستون فاصله ایست بین عاشق ومعشوق. دراین شعر کلمات به سان تیشهء فرهاد آهنگین است که ازبیستون می خیزد. این آهنگ عشقی به فرجام ننشسته ای بیش نیست. وشاعرباحسرتمام وچه غمگنانه می پرسد: " چیزی پشت پنجره ازیاد نبرده ای ؟ "
" چشمانت رابه باد بسپار" تامعنی این عشق نافرجام را که پشت پنجره زندانی است، دریابی. خاکستری که به هوامی شود تاعشق راجاودانی کند. ازاین سواست که شعرپدید می اید.
شعراز: دریاباری
پرواز خاکستر
نگاهت
به سنگینیی صخره است
به رویش- چشمه -
دلت
بوی کوه می دهد
بوی دریا
بوی علف درویده
در سپیده دم .
می خواهی بدانی که -عشق -
چقدرازنگاه مان دوراست؟
فقط -
یک خط فاصله داریم
- یک قطره
خرابم کن
آبم کن که ببارم -
بر پیشانی تقدیری که ترا-ازمن -
ربوده است .
بی تویی را
- هزار بار-
آزموده ام
وچنان است که آزمند توام
تو
نشانهء فصول هدررفته ای منی
سرگذشت من
تمام - حکایت تواست
چیزی پشت پنجره ازیادنبرده ای ؟
مرا، جا گذاشته ای درشب ...
همچو آذرخشی خسته
ازمغاره ای تاریک خویش- جهیدم
وبرگسترهء آسمان،
خاکسترشدم .
صبحدم
چشمانت را
به باد بسپار
و- خود-
به تما شای پرواز خاکسترم- بیا
ای که به ویرانی ام
کمربسته بودی.!