بی مقد مه می خواهم مطلبی که یک سال است درکنج ذهنم خانه گزیده است راروی صفحه کامپیوتربنویسم. دیروزچیزی تحت همین عنوان نوشتم. کمی گنگ بود. شاید خیلی ها فکر کنند که این نوشته هاچرندی بیش نیست. امابرای من خیلی مهم است. ازان روکه بعد یکسال موفق می شوم که ذهنم راتخلیه کنم. این مطلب کمی بوی کپک ونم می دهد. یک سال بود که درسردابه ذهنم محصوربود. چیزی که می نویسم شاید بدرد جوانانی بخورد که می خواهد بادختران اتریشی وبهتراست بگویم که بادختران اروپایی ازدواج کنند. درپیرایش این نوشته هیچ مبالغه نمی کنم. محض، به گفتگویی خیلی دوستانه وصمیمی من با "یاندا" اکتفامی کنم. یانداجوانی است بی نهایت خوش
ادامه گفتگوwww.adabistan.com
بعضی چیزهاراخودم هم نمی دانم چرامی خواهم بنویسم. گاهی یک موضوع ازدیدن یک حادثه کوچک به وجودمی آید. درذهنم می ماند. ومن رامجبورمی کند که بنویسم بعد ازنوشتن فکر می کنم خیالم راحت شده است. وازشرآن موضوع موذی خلاص شده ام. چیزی که امشب می خواهم بنویسم ازاین دست موضوع است. شاید برای شماجالب نباشد. اصلاً به قول پائلومی ترسم این نوشته راکسی بخواند که من دوست ندارم آن شخص آن رابخواند. اماقضیه این طوری نیست.
ادامه نوشته این جاکلیک نمایید
مردی که درآینه گم شد
گاهی ناخودآگاه بعضی مطالب درپستوهای ذهنم جای می گیرد. حتا باعث آذارذهنییم می شود. این مطالب سایه روشن هایی است که درجدارهای ذهنم بدون هیچ تعمد موذیانه می خزد وآهسته آهسته حالت مالیخولی درمن ایجاد می کند. گاهی این این جورچیز هامن رابه تک گویی درونی وامی دارد. باعث خودگویی می شود. گریه های بی لیل. خنده های بی منشاء. حرکاتی که خودم هم نمی فهمم. گاهی فکرمی کنم ذهنم مذبله مخلوط ازتعفن ولجن شده است. دیروزبرای چیزی ناخودآگاه گریستم که سی سال پیش آن رادرکودکی تجربه کرده بودم. باید می خندیدم. باید خوشحال می شدم.